مرد زن، زن مرد.خواب بیدار و بیدار خواب. هر کس که می تابد بر تو تظاهر می کند، نیرنگ. دوستت اندیشه اش ناب است!، فکر فکر زدن چند چیز دختر معصوم مردم دارد و شبها خوابش نمی برد و شب خوابش را. آن یکی هزاران هزار دختر دوست دختر دارد اما پول قبض تلفن هیچ، پدرت می خواهد گامهای بلند بردارد از پشت کوهی که آمده و رشته پلی که می رود. مادرت دنیایش سیر کردن شکم های سیر گناهکاران است! خواهرت شیش من برایت پرونده می آورد که تو نا آلوده ای، شب بالش زیر سرت غصبی است و... یا که خوب برایت میریزد آبرو که خوبتر آب درون، خون. کاسه کاسه از پشت بام کجا شر شر باران میگیرد، حموم، همون... و تو مثل غازمردگانی که همتا دارد و هم چروک: گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا نونهال دست به چاقو شده؟ کش خشتکت را هنوز من میکشم برایت بالا که فقط این را می گوید در طلب مرگ شاید به تو خدا. قصه ات طولانی است و پست و هموار، رشته کوه بی گرز، البرز خانه ات هیچ، اتاقت را برای چه که کردی خاموش؟ که اوست می آید از بالای سرت شاید می پاید از تو هرکه را که گفته بودی و ندیده ایم به جز دوبار که هر شب شبی سه روز رو به روی عکس هرسرش که می خوابی ام و می خوابیدندندوسان ببخشید خوابیدندندوشان دوشان دو شانه که به هم نمیرسند از هم باری ای که موهایت میدهد بشان! روی سینه ات نخوابیده ببین و مثل هرشب بکن بکن بکن هزارتار آرزویی را که سبز شده زجان برای زنجانت ای مسافر لکیشن ندارنده ی رنده شده اما زنده مانده ی زندگیه........................... نیست هیچکس تو را بگوید برای چه؟که؟ مینویسی وقتی خودت به خود میگویی حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و من نمی دانم چرا هنوز جای نظر برای آنکه قول داده بودم ام خالی است و بس یا که حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و فقط نوشت که همیشه داری غلط املایی ((دیکته صحیح می کنی یا...؟شاید به خاطر همین است چیزی هضم نمی شود!))...که هیچ شیره نوشت، شیره مالیدت که از شیر مادرت برایت گواراتر است و بس پس بهتر است جای خالی نظر نباشد ات چون که تو را چهارده پانزده سال پیش از شیر گرفتند ات که خورده نشوی زغصه ها و... اینک اینکه می رسی به آخرت که خاک برسرت و نه اصلا تمام خاک عالم بر سرت و توسرت که همسرت همپایت همدستت همقلبت تو را گفت نوشتنت علی قلی منع بود بر من که هیچ چیز حرفهایت از برای فهم نیست برای من... اما تو که خری و پری، دوباره نوشتی اش که من مری... تو را باز نخواندتت و سهم هر روزت از حرفهایت همین که هضم نمی شود و... اما تو که بازهم خری و پری، سه باره نوشتی اش که من حقیقتا مری... تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش... (( خدا تو را چه شد که این خلقشدگان که نام نهادیاشان انسان که ارشد بودند و هستند نسبت به هر مخلوقگان تو را دور دیدند و پرسیدندت که "از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راه؟" انگار هم کورند، هم کر رو به رویشان ایستاده ای تو را از آسمان می خواهند! چرا به جز تو ز هر مفت خوری که گفته باشی و تفاوت هم می کند که...شفا می خواهند؟ نه اینها صفا می خواهند..... مردی شفا می خواست تمامش را مصلوب فولاد پنجره رضا کرده بود، مردی شفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را مجلا کرده بود. نه ببخشید، مردی صفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را... )) اما تو که بازهم خری و پری، چهار باره نوشتی اش که من حقیقتا مری... تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش... و این بود قصه یا غصه اینکه تظاهر کنندگان فاحشگی که حکم همشیرگی از خواهر و برادر بر می دارند، جای توبه از زمین و زمان خواهان شفا شدند برای زنده ماندن نوزادی که پدرش از مغفولین است و خودش می داند ماندن یا رفتنش وابسته به خدا است، نه دعاهای آلوده. و این شد که تو را خاک سر بریده کنم خودم، که هیچ شده مانده ای و چاله ای که از برای خودت زیر گوشه دلت دوباره حفر می کنی تو ای خاک دمیده برای... ((برای خودم نوشته بودم و خدا و مرد خاکستری آی مرد خاکستری، مشکی ات زاغ، سفیدت بی رنگ، سرد صورتی صورتی، اولی فیس دومی پینککی!))
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:57 توسط علی هاشمی 
گرم و خاموش تابستان روشن! آسمان صاف کبود، گنبد کبود، یکی نبود یکی بود، صورت کبود! مرد خاکستری، مشکی اش تار، سفیدش خام مایل به صورتی کاهگلی دیوار آنجا که قاب عکس من کوبیده یا کنده ای اما کنده ای که من نقش تو بر آن خراشیده ام، آهنین. می رود دور____________________!ساعت اش کو؟ مرد خاکستری، مشکی اش تار، کمانچه، سفیدش کمرنگ تر از صورتی. رخت پیکار، حسن دیدتر، کفترش سار، بطری اش لب پریده زاغ بیمار! تابستان شب بود وقتی تو را باردار بود.یازده ماه داشتی! سی روز دیگر به خاطر من صبر کن یکساله بیا... بهارها هم رنگ کود بود برای باغچه....، خودت می گفتی! روزهای اول آشنایی، باغچه خاکستری! همانجا که توپ بچه های پشت دیوار سوت می شد! بنفشه که می کاشتی، دستانت خاکی می شد کم رنگ دریا! اما نگاهت برای سیراب کردن یه باغچه کافی بود. باغچه خاکستری.خودم این اسم را برایش انتخاب کردم ((اینجوری نگام نکن)).مقصر کسی بود که میله های بالکن را طوسی رنگ کرد و مجرم پاهایی که سطل رنگ را ندید و راهی باغچه! اما نه شاید نه اصلا تقصیر تو نبود این من بودم که از تو جا ماندم مثل مریم هفت ساله که فراموش می کرد مداد طوسی رنگ جعبه مداد رنگی هایش را هر روز به مدرسه ببرد تا روزی که با خانواده اش نقل مکان کردند به یک خانه تازه تر که جای باغچه زاغچه هم نداشت.آن روز عصر وقتی دیگر تابستان شده بود و.... دلش هوای نقاشی کرد جعبه مداد رنگی هایش را از کیف اش در آورد، مداد رنگی ها یا تمام شده بودند یا شکسته، سبز قرمز آبی... به یاد طوسی افتاد اما طوسی نبود، مداد هیچوقت نبوده نبود و نبودش به خاطر وجودش حس می شد.خندید و گفت: آخ طوسی کجایی تو؟ دیدی آخرسر خودتو جاگذاشتی تو اون خونمو...............!واقعا مسئله این بود شاید، طوسی فراموش شده جا مانده بود و وقتی بود از نبودها یا بودنیهای نابود شدنی ماندنی تر بود به خاطر همین هم نبودش و جای خالی اش حس می شد، آن هم مثل همیشه دیر! پس شاید هم تقصیر من بود که جا ماندم اما بازهم نه، این حق جا گذاشته شده ای نیست که هنوز هم... اما قصه فقط نبود همین، چون کسی نبود که دلش بسوزد، چون او کسی نبود که بتواند نبود یک حضور، نیاز را بفهمد. مریم هشت ساله شد.مداد هاش ب ای را در جعبه مداد رنگی هایش جایگزین طوسی کرد، به همین سادگی فیلمی از رضا میر کریمی...و حقیقتا به همین سادگی بود! او حالا بیست و چند سال دارد. فراموش شدم، مثل آن مداد طوسی که فراموش شد و زیر آوار خانه ای که برای یک برج کوبیده می شد، نابود. دل ات سوخت فقط یک هفته از اینکه از تو جا ماندم!!! اما بعد از من... فقط نمی دانم کی وقت نابودی مرد خاکستری می رسد از راه!؟ مریم بیست و چند ساله شد.مرد لعاب دیده ای را در جعبه قلب رنگی هایش جایگزین خاکستری کرد، به همین سادگی فیلمی از رضا میر کریمی...و حقیقتا به همین سادگی بود! او حالا بیست و چند سال دارد، مثل تو و آنکه کنارت خوابیده. حرفهایی گفته بودی نوشته، سرنوشته اینکه دلبرت کسی دیگر است! گمان کردم و دارم گمان که من را از دست داده ای یا که خودت را... خودت را از دست داده ای، شاید برای دیگرت، بی تردید عبور می کنی یا شاید من اگر برای تو! از پشت پنجره شب بی خوابی ناله ای می آید از باد از پشت پنجره من بوی دود چهلگار... ((حتی بعد از من، بعد از پاییز، روزی که من در این خانه نیستم، وقتی از پشت پنجره خانه دوم بن بست امیر می گذری، زیر بارش حرف برف از در یا حتی پنجره برای روحی که هست و می ماند بیدار به دار در بزن، سر بزن، دردسر...پا بزن، درد سرپا...مرده خواب برده اش تمام فصلهای سال، بیدار نمی شود!))
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:13 توسط علی هاشمی | 
بوی غم نم می آید اما اینکه باران می آید یا پاییز...نمی دانم! بعد از پنج سال و نیم حالا یک روز همسرت هم پایت هم دستت هم قلبت آمده کنارت دراز کشیده یا کوتاه تا شاید فقط نگوید تمام دار و ندار او و تو تویی و او! ((چون که شهریوریسم پایانی از خردادگریست بی شک امتداد ماه های تجدیدگری در استعمارگریست!)) پنج سال و نیم فرو ریختن برایم کافیست، سقف کاذب هم به وقت غم شکستنیست! اینکه نه نمیتوانم، حرف بچه ی فراری از سوزن دکترست و جالب اینجاست که من هنوز بچه ام! نه اما بچه ها دنیای خاک پاک دارتد و من هوای بی زنی! ندارمت که بچه ام، که میخواهمت لحظه لحظه برتری و صبحهای زود بربری برای بعد وقت قطع قحطی خواب های زمستانی تگرگکی و سنگکی و خاش خاشی برای خراب حنجره چاووشی و خش خشی که دوست دارم اش که نه مریم تو را دوست دارم ات فقط خدا. مردی شنل چنس می زند این وقت شب بعد حمام بی وقفه هم باز دستان نا امیدیش را به روی صورتش ماله می کشد.پنج سال و نیم قافلی ز هر مفت خوری که گغته ای یا نگفته باشی ام تفاوتی نمی کند! فرق یک گلو غصه خورده با شبهای سرد و مرده دلم جدا خدا اینکه من می شوم خودم، اینکه می توانمت بخوانمت ببینیم که من هنوز پیری ام را به روی سقف آرزو کشم که شایدم خواهم از تو بلکه منع کنی عجل بیایتم خدا جدا!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:36 توسط علی هاشمی | 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:50 توسط علی هاشمی | 
تا اتوبوس بدرقه مان می کنی، خودت مبهوت آنچه می بينی يا آنچه را که نبايد ببينی! پله اول را که بر می دارم: مرد شوفر کنجد خام می خورد با چايی شيرين. ((تصوير آنچه خاطره می گويد)) رو به رويم بغض، سه صندلی خالی! کنار شيشه امير، اين طرف من، جای تو خالی. می روی بی درنگ، بی طاقت من، حرف بدقولی را نزن که تمامم را خورده تنهايی. اشک، زار زار دل می کند از من... وای وقت غروب رسيده و لحظه بی تابی. غروب شرجی بابل يا نه شرجی غروب بابل، گونه ام همرنگ لبت، آبی! اين طرف زاری، آن طرف، راننده به اتوبوسش: تو خوده اسب بخاری! اين هم عادی است، امير و بی خوابی! آب سرد کن خالی! و... جز رد شدن از کنار تو تنهايی. اتوبوس به لرزه در مي آید به سمت تهران...همين...به سمت... دستهای ضخيم و کرخت ام هم رنگ و بوی دست هايت...عطر شنل چنس روی شانه چپم...عشق!!!عشق عشق... دستهای زخيم و کرخت ام هم رنگ و بوی دست هايت...عطر شنل چنس روی شانه چپم...عشق!!!عشق عشق... حيف... به رد جاده نگاه می کنم، چه انحنای ساکت دوری! از اينجا که دور می شوم... با غم، غصه می خورم. اين هم از تنقلات مسير، چاشنی ساندويچ کالباس ليچ افتاده شديد! پيرزنی داخل شاليزار آتشي راه انداخته تا...بوی دود...همان چيزی که من و امير می خوانيمش بوی شمال! مسير جاده هراز مثل اغما، کما، بی رمز و راز...به پايان می رسيد. هرچه به آسمان تهران نزديک تر می شديم مثال آسمان ذغالی رنگ تر از هم می شديم! به ياد دارم پيرمرد هنرمند شمالی هميشه می گفت: مازندران يعنی ما زنده در آن، حالا من می نويسم: تهران يعنی بی تو من مرده در آن. -تهران...تهران...تهران جا نمونی!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:40 توسط علی هاشمی | 
من تنها موندم با هيولای پشت بوم ها...وقتي به سمت راه پله پشت بوم مي رفتم با يه شمشير پلاستيکی، از پنجره خرپشته نور ماه سرکشی می کرد و يه عمر تاريکی و ترس و خيال... ساعت دو بعد از نصف شب بود و هيولای پشت بوم ها تاخير داشت و هنوز نيومده بود... هيشکی حرفهام رو باور نمی کرد ، اون اولا وقتی بهت می گفتم که هيولای پشت بوم ها واقعا وجود داره ، باور می کردی و بعدشم سريع عروسکهاتو جمع می کردی و از ترس می رفتی خونتون.بازم من می موندم و موکت سبز پهن تو بن بست دوم... اما از اون روز به بعد ديگه فقط به خوابهام می خنديدی ، می گفتم اين گربه سياهه که هر روز از رو ديوار خونه ما و شما رد ميشه با هيولای پشت بوم ها هم دسته!!! مگه به حرفهام گوش می دادی؟ از وقتی مامانت بهت گفته بود که حرفام همشون دروغه فقط به خاطر چيزی که مجبورت می کرد ، می آمدی و به چرندياتم گوش می کردی و... روزها ميگذشتن و اسباب بازی ها هرشب غيب می شدن...تو هر روز بيشتر از ديروز از حرفهای من خسته می شدی تا روزی که بهم گفتی چرا نميری به جنگ هيولای پشت بوم ها تا شکتش بدی، تا ديگه اسباب بازيهات رو هر شب که خوابی نياد و ندوزده؟ نمی خواستم بگم که می ترسم ، بهت گفتم هيولای پوشت بوم ها فقط شبها مياد و اسباب بازيهام رو می خوره و...! گفتی خب شب برو به جنگش که...گفتم آخه شبها که خوابيم! همه جا تاريکه... چيزی نگفتی و فقط... و فقط رفتی. من تنها موندم با هيولای پشت بوم ها...وقتی به سمت راه پله پشت بوم می رفتم با يه شمشير پلاستيکی ، از پنجره خرپشته نور ماه سرکشی می کرد و يه عمر تاريکی و ترس و خيال... ساعت دو بعد از نصف شب بود و هيولای پشت بوم ها تاخير داشت و هنوز نيومده بود... اما وقتی رسيد، گفت اين همون جاست که هيولای پشت بوم ها زندگي می کرد؟ گفتم آره، همين جاست. وقتی در خرپشته رو باز کرد: من تنها مونده بودم منتظر هيولای پشت بوم ها، بی خبر از اينکه کارتنهای اسباب بازی خاک آلود مونده بود و يه هيولا خاطره! خنديد و بهم گفت می دونستم هميشه هيولای پشت بوم ها وجود داره اما خب... گفتم پس چرا به حرفهای مامانت گوش می کردی؟ بازم خنديد و گفت چون بچه بودم! منم خنديدم و گفتم چون بچه بودی بايد هيولای پشت بوم ها می شدی و اسباب بازيهای منو...؟
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:8 توسط علی هاشمی | 
به شدت برف می بارید یا نه شدت به برف می بالید.
در را باز کردم تو که آمد چادر سیاه سفید شده اش را بی هوا پرت کرد روی بخاری.
- چایی یا...برای خوردن هست؟
من هم که همیشه بساط چای های جوشیده ام براه...
همه چیز برای گفتن ناگفته ها مهیا شده بود...دو استکان چای داغ جوشیده، پنجره ای بی پرده رو به حیات سرد و...
حرفهایش هنوز تمام نشده بود که بوی سوختن آمد.
چادرش نه،
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:41 توسط علی هاشمی | 
آن وقت که هیچ پلکی نمی گذارد هیچ چشمی یک رنگی آسمان شب را ببیند باز می گردم از پشت کوهها و دشتهایی که حتی آسمان سرزمین گناهکاران از آنجا معلوم نیست و دگر بار از خواب تکرار آغاز فردایی بی من بیدارت می کنم.دست در دست هم می رویم از این دنیای خواب آلود جسم ها بیرون.میرویم تا صبح تا جایی که دگر خورشید هم پیدایمان نکند... آرام بخواب.باید هزاران هزاربار دگر شب را بی من در خواب تکرار کنی و یا باز وقتی دوباره صبحگاهان رسید در سطر اول صفحه دفتر روزنوشتهایت من را نفرین به مرگ کنی بی آن که بدانی شب و روز بی توقف در مسیر بازگشت به سوی توام و آن وقت که هیچ پلکی نمی گذارد هیچ چشمی یک رنگی آسمان شب را ببیند باز می
گردم از پشت کوهها و دشتهایی که حتی آسمان سرزمین گناهکاران از آنجا معلوم
نیست و دگر بار از خواب تکرار آغاز فردایی بی من بیدارت می کنم.دست در دست
هم می رویم از این دنیای خواب آلود جسم ها بیرون.میرویم تا صبح تا جایی که
دگر خورشید هم پیدایمان نکند آن روز که باز می رسم به تو.
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 5:10 توسط علی هاشمی | 
امسال هم رفت با تمام ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها و هفته ها و ماه های تکراریش. و با هرچیز که تکرار می شد...
خیلی سعی کردم تکرار نکنم. خیلی سعی کردم تکراری ننویسم. خیلی سعی کردم تکرار نشم. کوتاه و مختصر
دور مرده از تو
زیر طاق بی طاقت این خونه خالی روزهای بی قراری روی این میز سه پایه شیش سین بی گلایه شعر نمی نویسم شعر نمی نویسم شعر نمی نویسم نه هرگز... تنگ ماهی قرمزم مرد؟ غم و غصه چی رو خورد؟
تنگ شکسته تنگ شکسته تنگ ماهی شکسته تنگ ماهی من شکسته تکرار= خشم خواننده خسته
(( من برای ماهی کوچک عیدم پشت بوم آسمان دریا کشیده بودم )) به یاد داری؟ به یاد دارم.
چهارده بدر بود. سیزده من بودم و آدمها بی من. چهارده بودی.
اما نه اینکه میتوانستی اینقدر من باشی. هیچ چیز نحس تر از من نبود. نمی دانم آن که بود؟ که دور از من تو را کرد بدر؟ از راه به در
چهارده بدر تنها و در به در حرفهای بی ثمر چهارده بودی و من و من و من به یاد دارم دریا سبزیه نحسیت را برده بود. من ربان قرمز رنگ موهایت را در دست داشتم. من ربان قرمز رنگ موهایت را در دست دارم. من ربان قرمز رنگ موهایت را در دست خواهم داشت. من رمان قرمز رنگ موهایت را نخوانده بودم. (( آخرین حرفهایی بود که به دنیا پس میداد )) من رمان قرمز رنگ موهایت را خوانده بودم. من ربان قرمز رنگ موهایت را به تلاطم موج ها سپردم تا شاید جامانده ات را به ساحل حضورت برسانند.جا مانده ای که نه یادگاری بود و نه خاطراتی و نه...فقط جا مانده ای بود که جا مانده بود.
زیر لب تکرار میکرد: الله اکبر بسم الله رحمان رحیم (( ال های الکی را لاک گرفته بود (فاکتور گرفته بود) )) مرد سجاده مشکی نمازش را پهن کرده بود. تمام غرورش را به سویت خم کرده بود. یا نه مرد سجاده مشکی نمازش را خم کرده بود. تمام غرورش را به سویت پهن کرده بود. تکرار خالصانه لا اله الا الله مرده گناهکار زیر کفن را قلقلک میداد. ((مردن در روز اول فروردین= حق آدمهای بی دین)) مردن در روز اول فروردین در روز اول فروردین اول فروردین
سبزی سبزه هفت سین سبزی عیدی رنگین ظرفیت تنگها وخیم
یازده فروردین زردی سبزه هفت سین پونصدی مچاله شده لاتقویم ماهی تنهای تنگ غمگین مزه هجو ماتیک لبهای مرد بی اراده و شرمگین فقط نفس خواسته بود همین فقط نفس همین فقط همین همین فقط ... ری را کجایی که تنها بادام تلخ آجیل این عید بازهم سهم من شد؟ یک سال دور از هم!!!
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزد که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج نزند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 17:52 توسط علی هاشمی | 
اینجا غم پهلوی من است یا پهلوی من غم است یا من غمم یا تو، یا ماتمیم یا بی غمیم هرچه هستیم آغشته درهم با همیم اما بی همیم. مریم،
دیروز هر روز می آید، برای یکبار هربار می آید تا چیزی به نام افسوس محسوس
تر از هر روز با من باشد.تو با منی مریم استوارتر از روزی که قد کشیدیو غم
ندیدی، واژه واژه ی تو بودمو تو امید این خاک سرد بودیو هستیو خواهی بود.
از روز آفرینش روزی که هنوز شمس در تمنای خلق بود ما آفریده شده در هم
بودیمو هستیمو خواهیم بود.اما چه کس این ما بودن را دید؟ گل من دیدی چه زود: روزهایمان آغاز شد روزهایی که بی خورشید و شمس و تبریز و مولانا بود. روزهایی پرنور که چراغ هر روز و شبش مهتاب بود. اما
تو هم طاقت دیوار نبودی تو بی خورشید بودن رو نمیخواستی! خانه من فقط
برایت پناهگاه روزهای بارانی بود.وقتی عصرها از پشت غروب باران میگرفت
میگفتی که این باران صداقت است میخندیدم و میگفتم که رفتن به زیرش هم
حماقت است. اما تو در را باز میکردی و تنها یک هل از نگاهت برایم از هشت
کتاب قانع تر کننده بود.... من
را تنها با این باران گنگ میگذاشتی.دلت برایم که حتی چتری نداشتم تا زیر
باران، شعر چترها را باید بست را بخوانم نسوخت؟ که تمامم زیر این باران
اسیدی دروغ سوخت!!! وقتی
خورشید برگشت مولانا کتابش را نوشته بود آنچه باید فراموش میکرد کرده بود
آنکس را که باید می کشت کشته بود هرچه کفن باید میپوساند پوسانده بود اما
آنقدر مغرور بود که هیچ وقت به زمین سرش را خم نکرده بود و ندیده بود روزی
از خاک سر در آورده نه از خورشید و شمس و تبریز و مولانا... ((
دلم دیگه نمیخواد از روزها و دردهایی که گذشته و مونده و از بارون هایی که
اشتباه گریخته از چنگ ابرهای مسموم حرفی بزنم، خودتم میدونی، خودتم میدونی
تمام این حرفهارو، تمام این دردهارو، خودت میدونی که از هیچ چیز نمیترسی،
خودت میدونی که تنهاییت منم و هیچ چیز دیگه ای نیست!میدونی خودت ادامه این
گله ها چیه پس ادامشون نمیدم و...)) فقط ای
کاش بودی مریم ای کاش بودی و میدیدی چی گذشت بر من دیشب مثل آن روزها که
نبودی بود مریم مثل آن شبها که در قبرها بیدار و بیمار میخوابیدم تا
صبحهای ناامیدی بود مریم ای کاش بودی و میدیدی که چه جور غم دلم را به
صلابه میکشید!من که نمیخواستم دیگر برای هیچ وقت ترانه کجاست بگو بخوانم
مریم نبودی مریم کجا بودی مریم تا ببیی دستهایی را که میلرزید پاهایی را
که تبرطابوت شده بود و ارواحی را که از پشت انار دیرینه باغچه میگذشتند و
تو هم نفس من، هم نفس آینه بودی بی من............ مریم ای کاش بودی مریم تا دیشب هم، هم آغوش تو بودم بی هم. ای کاش مریم ری رای نیما میشدی تا مولانای بی من ای کاش بودی مریم ای کاش ای کاش فقط مریم باش!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:19 توسط علی هاشمی | 
(یک جمعه پاییز بود) دیشب انقدر باران بارید که به صداقت حضورت پی ببرم، باران صداقت. پاییز آمده بود. پاییز آمده بودو نیامده رفته بود، نیامده رفته بودو پاییز آمده بود مثل یک جمعه نحس از پنجشنبه تابستان تا شنبه ی زمستان پاییز آمده بود از شنبه زمستان تا پنجشنبه تابستان مثل یک جمعه نحس پاییز نیامده بود. چهارده آذر روز دفن من بود روی زمین. درختی مرده بود گیتیه سبز پرچم شهر من تهران بود یا سرزمین کناهکاران هست یا اینکه بیرون است پدرت که مارا تا لب یک ایوان برده بود برای چشمانت شونه هایم را که شکسند با زلف منحنی به من نگاه میکرد و میگریست تا غم بروی دفترم برگه ای باقی نبود پولی تا من بمانم برای تولد امیر نه آذر چه چیز بخرم تا یک ستاره به من بدهد تا من با لبه تیزش ماه را بترکانم که یعنی چه عشق در عرفان بود سوال پنج آزمون ادبیات را نباید در کلاس درس عاشقی بدهند قبض آب و برق و عاشقی را به ما چه کسی جز او میتواند غصه شمس دورآبادی را بخورد همان که تو بودی و هستی و خواهی بود کسی که قلبم را دزدیدی چرا میخواستی برای مرگم از دوستای بگویی که هم جنس من اند کسانی که زود میمیرند و قلبشان اندازه ی لانه ی گنجشکی است که تا آن را پیدا کنند میبینیم لانه ی قلبشان را کلاغها غارت کردند و بردند هرچه میخواستند همان بود که بود برای گرفتن تمام من همان بود که بود برای زندگی با تو همان بود که نبود بر من نگاهی کن از غم بروی مرکز گرد چشمم بمیران بمیران بکش قلبی را که میخواست تو را از دلی که برایت هوس خواسته بود و دل من تمامش برایت فقط عشق می خواست و بس که نه هرگز نمی خواست و نه فقط عشق می خواست و بس. (آشقی) من هنوز در اتاق بغضهایم دراز کشیده بودم که تنها، دست چپ تو به پشت گردن در خوابمرده ی اتاقم پسگردنی زد.تو پیش آمدی دست خواب رفته ام را گرفتی و گفتی بنویس اشق یا اگر میتوانی آشق.من کتابی داشتم دفترم کاغذ لخت و بی شرمی نداشت، در کتابم واژه اشقی نبود، آشقی یکجا فقط، آن هم جای ع با الف...
(مرگ میخواند مرا)
پانزده آذر سروی برایم از برگهایش دفتر خاطرات نوشته بود تا وصیتنامه ی آسفالتهای باران زده ی زیر پاهایت باشد.
شانزده آذر باغبانی از حصیر کلاهش برای مترسکی قلبی ساخته بود، خاله ای برای خواهرزاده اش دختری نشان کرده بود از سرزمین گناهکاران هزار دریا غرقتر.
هفده آذر چهلم مردی بود که شانهایش را غم ها شکسته بودند تا با ژرفنای پیچ و تاب موهایش تا ابد بخوابد.
هجده آذر برادرت به من می گفت: ( برای ساختن بادبادک هنوز بچه ای.) اما پرواز...
نوزده آذر دیگر درخت انار حیاطمان آنقدر گنجشک مرده داشت که دیگر انارهایش جرئت رسیدن نداشتند.
بیست آذر اینقدر میخندیدی که میدانستم خط آخر دفتر املایت نمره بیست دارد.
بیست یک آذر پدرم برای خانه ی جدیدمان خروسم را قربانی کرد، همان که عمو بهرام عاشق خوردنش بود تا نرمی پرهایش برای بالشت.
بیست و دو آذر من را دیگر به خاله بازیشان راه ندادند بخاطره برچسب آدامس پلویی که روی علمک گاز خانه شان چسبانده بودم.
بیست و سه آذر دوست داشتم به مادرم بگویم قلبم حس ناآشنای تازه ای دارد.
بیست و چهار آذر مادرم شیرش را به حس ناآشنای قلبم حرام کرده بود.
بیست و پنچ آذر بوفه دار مدرسه ما ساندویچهایش را لای کاغذهای طراحی ما میپیچاند!
بیست و شش آذر من هنوز کسی نبودم که لایق حضورت باشم اما تو باز...
بیست و هفت آذر اگر پنچرگیری بلد بودم روز اول ماه عسل را در جاده نمیگذرانیدم!
بیست و هشت آذر پسرم جای هیچکس نباش.برای سریع رسیدن عجله نکن! پایت را روی هیچ ردپایی نگذار، برای ساختن یک ردپا هنوز به قدر کافی برف هست و راه طولانیست...
بیست و نه آذر دردی بود کافی برای رضایت دادن از این زمین و تن.
سی آذر نه چیزی میدیدم نه چیزی میشنیدم، نه تنت را که به روی ملافه سفیدی که بروی تنم کشیده بودند حس میکردم و نه اشکهایت را که یاس بودند و نه مریم پرپری روی یک جسم بی جان بودند و نه غرق آغوش من بودند که خوابیده بودم؟؟؟ و نه...
یک دی___________________________________
(سرگیجه های پاییزی)
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:53 توسط علی هاشمی | 
کسالت من، باغچه حرفهای تازه ام در تمنای یک گلدان گل نگاهت خشکید... روزها که می گذشت، شبها نمی رسید. شهریور به پایان میرسید. گل نگاهت رفته بود، عطر آبشار موهایت سمت آسمان ها با نسیم پرید سمت دور دست های آسمان جایی که خانه ها پنبه های تکه تکه است... دیشب، چقدر باد بارید و چقدر باران وزید...چقدر ناله بارید و چه قدر اشک وزید... سر یک عشق بی نفرت. گفتم: پاییز است!!! خواستی بگویی: .... ((دیدم گلی در باغ نیست.)) سمت باغچه ی تو شاخه ها خشکیده بود از ساقه برگهای سبز جدا بروی خاک، سمت باغچه ی من زیر پای سرو،بچه گنجشکی نرم مرده بود. مرگ یک واژه جلوتر بود، تو هشت صفحه دورتر.من یک قطار چمدان سفر از تابستان بسته بودم، تو یک برگ از پاییز گریخته بودی. من یک...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 4:45 توسط علی هاشمی | 
در سمتی از ترانه های شب، نت بغض جغدی باش که از صدای ردپای غریب پشت دیوارها میترسد، امید یکی از پاهای هزارپایی باش برای فتح خشم یک دیوار، شراب مستی شبپره ای باش به دور سرگیجه های یک لامپ، شرم پایان واق واق سگی باش برای آغاز یک خواب... (( ۴/۶/۱۳۸۷ لاهیجان ۲:۵۸ ))
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 18:35 توسط علی هاشمی | 
تو تاخیر داشتی....مثل همیشه باد رفته بود باران باریده بود و ماه هنوز با روزها قهر بود...خورشید به تهران برمیگشت...اما من از سوغاتی هایش متنفر بودم. وقتی از تمام حرفها میگذشتم الف ب پ ت س ج چ ح خ د ذ ر ز ژ ط ظ ع غ ف ق ل م ن و ه ی....... وقتی در عدد ۹۹۹۹۹۹۹۹ شمشارش گوسفندها تمام میشد... وقتی بالشم خیس غرق میشد... از تو میپرسیدم وقتی بر نمیگردی چرا خیالم را رها نمیگذاری تا درخواب کابوس روز رفتنت را ببینم تا مثل اولین روزهای تنهایی، خواب روز برگشتنت را ببینم؟؟؟ اما حالا که مرده ام یادم باشد بعدا اینرا از تو بپرسم که چرا برای اینکه مرا از غم دوریت بی غم کنی به دروغ خبر مرگت را به من رساندی تا روحی شوم که دیگر نتواند خواب برگشتنت را ببیند، چه برسد به اینکه یک لحظه خیال حضورت را در آغوشش بکند!!!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 3:54 توسط علی هاشمی | 
اگر دوباره از کنار سردی دقیقه های رفته بگذرم، کنار میروم، کنار تو همان دوست سالهای رفته و باز مانده من که هستم در کنار تو و تو و تو و تو نیستی به خاطر هر آنچه هست.هر آنچه در قلب قابهای عکس هست و می ماند هم برای من، هم برای تو، هم برای غم، مثل طعم گس خاطره زیر آروارههای این زندگی لجن...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:30 توسط علی هاشمی | 
حرفهای نگاهش مرده بود و اشکهای صدایش جان داده ای دیگر... در سمتی از عصر هم من مانده بودم و هم من و هم تکه ای ناشناس از لاشه تنش...و او در حسرت یک سبد خواب، خواب ماند در عمق یک چاله پنج متری در دورآباد! تا باد همچنان آباد نخواهد یافت روستای گناه آباد... تکه سی سانتی تنش را کجا سپارم به خاک؟ حسرت مردن در قبر هفت متری اش را کجا سپارم به باد؟ پس از او میدانم، هم تو روزی گم میشوی در کوچه های نازی آباد، و هم من را خواهند برد سوی امین آباد...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 5:11 توسط علی هاشمی | 
از رسیدن به بن بست کسالت صداهایی که از دور شامگاه سرزمین گناهکاران را کشته بود میگریستم، یا بار دیگربه آغوش کسی پناه میجستم، که او را پناه برده بودم از تمامی انحناهای تلخ خلأ در جیغ بنفش شیاطین بامداد و... خدایا تا شامگاهان غرق در آغوش سردم بمان در سرزمین گناهکاران...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 4:15 توسط علی هاشمی | 
(( اولش تو اتوبوس فکر میکردم حتما چیز مسخره ای هست اردو، اونهم به امین آباد؟ آخه این همه جا واسه تفریح و گردش حداقل میرفتیم کهریزک بهتر بود به خدا! این چیزا رو میگفتم با بچه ها ته اتوبوس میزدیم زیر خنده.یکی میگفت اینجا نخندید خندهاتون رو بذارید واسه اونجا، اونجا اصل خندس نمیدونید این دیوونه ها چیکار میکنن! یکی دیگه میگفت تو گوشیهاتون جا دارید؟ اگه رمتون پر باشه نمیتونید فیلم بگیریدا! مگه میزارن فیلم برداری کنیم؟....وقتی وارد منطقه شدیم هیچ خبری نبود برعکس همه که فکر میکردن الان باید دیوونه ها از در و دیوار بالا برن اما تو اولین ساختمون که نه دومیش وقتی وارد شدیم باز هم صدایی نمیومد تا اینکه به سالنی رسیدیم که اطرافش نرده بود کاملا ما در امان بودیم تو سالن یه سری دیوونه نشسته بودن دور یه زن چهل ساله به گمونم.هیچ کدومشون رفتار غیر عادی نداشتن.راهنمای ما رسید بعد یه مشت چرندیاتی که گفت درباره اونها صحبت کرد که در حال بهبود هستن و... - ببخشید! فکر کنم ببخشیدم رو خیلی بلند گفته بودم حتی همه دیوونه ها هم سرهاشون رو برگردوندن سمت من.من تنها کسی بودم که همه رو از دست چرندیات راهنما راحت کردم. - ببخشید اینجا انفرادی هم داره؟ - این ساختمون نه. - میشه بریم اونجا رو هم ببینیم؟ باز دوباره چرت و پرت گفتنش داشت شروع میشد که مثلا راضیمون کنه اون طرف نریم که یهو: - ببخشید فکر کنم اگه بچه ها اونجا روهم ببینن بهتر میتونن بفهمن توضیحات شما رو... به این میگن مدیر. - باشه چون شما میگید حرفی نیست فقط بچه ها اونجا باید... وقتی در سبز آهنی باز شد کسالتی از شرمهای عفونت پیکرهای نا بالغ به آغوشم رسید، تنها صدایی که بود، تنها صدایی بود که وادارم میکرد به خندهای همه نخندم. - این صدای کیه که همش میگه: میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟؟؟؟؟ - این یه بیمار که از دوران نوجوونی شکست عشقی خورده و علت بیماریش هم این بوده که حوادث گذشتش رو نتونسته فراموش کنه.تمام زندگیش فقط یه عکس سه در چهار هست که شب و روز باهاش حرف میزنه.بعضی وقتا بلند میشه که بره خواستگاری و... همه زدن زیر خنده اما من...نمیدونستم اما با خودم گفتم یعنی یه روزی منم به اینجا میرسم؟ مگه میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ )) به نظر تو اسمشو چی بذاریم؟ امید خوبه؟ آرزو چه طور؟ آهان فهمیدم محمد خوبه؟ به اسم تو هم میاد؟ خوب نیست؟ نه از اون حرف نزن؟ من نه نمیتونم! چه طور مگه؟ میشه یه خورده بیشتر بمونی؟ یه خرده بیشتر نگام کنی؟ دفترم رو دیدی؟ اگه میخوای بردارش واسه تو...میدونم ولی وقتی همه نوشته هاش واسه تو هست دیگه چه به درد من میخوره! میدونی؟ چی رو میدونی؟ نه بردارش من خیلی دفتر دارم، میدونی چه قدر؟ اندازه ی چشات! نخند چرا میخندی؟ آخه آخه چشمهای تو واسه من یه دنیاست، من یه دنیا دفتر دارم. چایی نمیخوری؟ آب نمیخوری؟ شیر نمیخوری؟ قرصاتو نمیخوری؟ قرصهای منه؟ میدونم خوب! باشه باشه من به خدا همش رو میخورم همش رو میخورم....حالا همش رو بخورم؟ دل درد میگیرما! یه لحظه بشین دیگه اصلا میخوای با هم بازی کنیم؟ مثل همون اولا! نه! چرا؟ ولی من میخوام.آماده یک، دو، سه : - سلام - که چی؟ - نمیتونم سلامم کنم؟ - ........ببین من اصلا حوصلت رو ندارم، تو داری هر روز دیونه تر میشی بابا من نمیتونم با تو...دیگه سمت من نیا میفهمی؟ حالا برو برو دیگه... من بازیم خوب نیست نه؟ خجالت نکش بگو آره بگو خودت بگو، بگو بگو... این آخر بازیه ماست، یادته بازم من میام دنبالت: - سلام - که چی؟ - خوب،...پس خدافظ! - دیوونه من شوهر دارم بچه شیش ماه دارم واسه چی هرشب میای در خونه من اصلا وایسا! (ابراهیم یه لحظه بیا دم در همون دیوونه اومده گدایی، همونیه که هرشب میاد.) - اومدم بابا، چیه؟ - بیا این رو ردش کن بره همونیه که هرشب میاد گدایی! - این که مرده! تو که قبلا میگفتی زنه؟ - آره قبلا زن بود.... - چرت نگو زن، یعنی الان مرد شده؟ - خوب حتما امشب زنش نتونسته بیاد.... - چرا چرت و پرت میگی برو تو خونه، برو تا منم اینرو ردش کنم برو جا بچه رو عوض کن - باشه فقط این بنده خدا رو نزنی، عقلش کمه گناه داره، خوب؟ - برو تووووووووو - هی تو چی میخوای اینجا؟ هان؟ - اومدم خواستگاریه...مهریه هم میدم به...به لحظه بگو بیاد،آفرین برو بگو... - چی میگی دیوونه ی مادر...اسم زن منو از کجا میدونی؟ - آقا چی شده؟ ول کن بنده خدا رو این دیوونس نمیناسیش؟ ولش کن صلوات بفرس... - شما چی میگی دادش این مشکل خانوادگیه به شما چه؟ برو آقا برو. - آقا ولش کن اینقدر سرشو به دیوار نزن...این دست خودش نیست به همه چرت و پرت میگه. - بذار آدمش کنم............شده رو. - ابراهیم مگه نگفتم اینو کاری نداشته باش جون...ولش کن! - مگه به تو نگفتم برو تو؟ دمار از روزگار تو هم در میارم، برو توووووو - ای بابا اه اه اه این مرتیکه چرا اینطوری شد؟ گند زد به لباسم! - آقا بهت گفتم این مریضه حالا به گمونم تشنج کرده. - نگا کن ها اول تابستونی مثل خر تو سیبری میلرزه تو این هوا! مثل اینکه داستان جدیه، داره دندوناش خورد میشه داداش دستم به دامنت این نیوفته اینجا بمیره؟ - من نمیدونم ولی برو زنگ بزن اورژانس... - باشه فقط بالاسر این وایسا تا من برم و زنگ بزنم. - من باید برم - ای بابا یه لحظه... - ... - ... همین تقصیر این یارو بود دیگه وگرنه منو از اورژانس بیمارستان راهی اینجا نمی کردن! هی حواست کجاست؟ چرا بهم گوش نمیدی؟ کری؟ نه؟ مگه خری؟ نه تو خر نیسی من خرم خوبه؟ میشه قهر نکنی میشه به من نگاه کنی؟ میکنمت زیره بالشت ها! نه نمیکنمت زیر بالشت خوبه؟ دردت میاد؟ یه چیزی بگو با این کارت میخوای بگی دردت نمیاد؟ عجب...هستی تو! نه نیستی خوبه؟ میشه دفعه دیگه شال زردت رو سرت کنی؟ هر دفعه، این صورتیه رو سر میکنی.میشه دفعه دیگه که میای به این آمپولزنا بگی من رو از انفرادی در بیارن؟ آخه مگه من منفردم؟ یا مگه فردم؟ یا فیل هستم؟ نمیشه؟ تو هم میخوای بگی نباید بقیه رو بزنم؟ چی؟ چرا میخوام از اینجا بیام بیرون؟ اصلا این سوال که تو از من میپرسی؟ حالا که اینطوره اگه منو از اینجا بیرون نیان منم تو خودم همش میشاشم! راست میگم میشاشم...میشاشم. میشه دفعه دیگه که میای به این آمپولزنا بگی من رو از انفرادی در بیارن؟ میشه دفعه دیگه که میای بیای تو کنارم تا دیگه هیچ منفردی یا هیچ فردی یا هیچ فیلی تو انفرادی تنها نباشه تا دیگه طلسم انفرادی ها بشکنه و بشه ازدواجی؟ میشه دفعه دیگه که میای به این آمپولزنا بگی من رو از انفرادی در بیارن؟ میشه دفعه دیگه که میای بیای تو کنارم؟ میشه به من نگاه کنی؟ میشه بیشتر بمونی؟ میشه دیرتر بری؟ میشه یه بوس بدی و بری؟ میشه یه نگاه کنی و بری؟ میشه یه سرفه کنی فقط؟ میشه بگی در انفرادی رو باز کنن؟ تا بیای تو؟ میشه بیای؟ فقط تا امین آباد؟ تا پشت پنجره؟ فقط تا در اصلی؟ تا سر جاده؟ تا در خونتون؟ میشه هر کجا هستی یه لحظه یادم کنی؟ نه؟ نه؟ پس میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ - اون تو چه خبره هان؟ ساکت شو همه خوابن! هی - مسعود برو این دکتر شیفت شب رو خبر کن بگو مریض دوازده انفرادی بالا زده! حامد رو هم بیار اگه شیفت بود! وجودش نیازه این رو دوتایی نمیتونیم به تخت ببندیم! برو تا بقیه بیدار نشدنو این هم کارش به تشنج نکشیده.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 3:43 توسط علی هاشمی | 
بلند می شود تا دوباره به آلبوم عکس های اشکهایش نگاه کند تا دوباره به یادش هزار بار بمیرد.دست می کشد به روی ورق های کهنه ی دفترش به خط آخر که میرسد در کسالت جاده های دفترش میخوابد.رزهای خشک شده آخرین دیدار را از گلدان در می آورد. هوا تاریک شده اتاق تاریک تر از هر جاییست. یادش می افتد و افسوس بی حواسیش را میخورد در این تاریکی چه طور می تواند لامپ سوخته اتاق را تعویض کند. یا برود چهار پایه چوبی برهان را قرض بگیرد.
از آفتاب دور افتاده...
پرده را میکشد رد اریب آفتاب را می شکند.هرچه هست از آفتاب دور افتاده...
دفترش را برمیدارد به خط آخر که میرسد در کسالت جاده های دفترش بیدار میشود.به خط اول باز می گردد.به کلمه ها خیره میشود کلمه ها از شرم جمله ای که میسازند به روی کاغذ می لولند.
بر میگردد تا آخرین غروب زندگیش را ببیند...دیر رسیده آفتاب نیست...از آفتاب دور افتاده ...
بروی تخت زنگ زرده اش لم میدهد...
از تنهایی نمیترسد.با او دوست هست.دوست های نادیده.
کسی اینجا نیست.کجا می تواند خستگیش را در کند؟ تنش کوفته است.تیر می کشد و درد حتی عشق جاودان در قلبش را به غم می شناساند.به حرفهای دفترش که فکر میکند درد تا گلو بالا میرود. دست به گیتار میشود تمام شش سیم پاره و تمام آکوردها به او میگوند:میمینور...
تا می خواهد سکوت را فراری دهد سرفه اش میگرد...بازهم...بازهم...بازهم سرفه اش میگیرد.دستمالش را از توی جیب پیراهن نخودی رنگش در می آورد.تا جلوی سرفه های پیاپیش را بگیرد.سرفه ها که می گریزند دستمال را از روی لب های ترک خورده اش بر میدارد.در آن تاریکی معلوم نیست ولی انگار بنفشه های دستمال سرخ رنگ شده اند.
با یک آرامش سرخود یا بغضی هفت رنگ به زیر آواز میزند.سیم های گیتار ترسیده از عمق صدایش می لرزند.درد در آغوش گلویش می ماند.تلخی آوایش مزه ی گس برگهای کاج را می فهمد.
آسمان شاکی میشود با رعد و برق بدخط روی پنجره می نویسد:
ساکت...ستاره خواب است.
او سمعکش را روی طاقچه ی بیرون حمام جا گذاشته بود.
آسمان حرفی برای گفتن نداشت.با بغضی نا خواسته رفت تا پیش خدا اما خدا خواب بود.وقتی برگشت ستاره بیدار شده بود.
آسمان گفت:چه میکنی؟
ستاره گفت: دارم به این گلدان آب میدهم از تشنگی دارد از من مینالد.
قبل از اینکه آسمان بگرید زمین خیس شده بود.
رنگ گرم صدایش زنگ ته صدایش را میلرزاند.آوایش که پایان رسید.بوی کاه گل نم خورده و صدای آبشار توی ناودون شکستن بغضش را صدور میکرد تا رد سیاه اشک سرزمین گونه هایش را به تساوی عبور کند و وقتی به سرازیریه چونه رسید چند قدمی دورتر روی سردیه شاهرگش منقبض بایستد.
فکر کرد که چه قدر سردش شده.به خودش نگاه کرد تمام خودش یخ زده.روی تخت تخت میخوابد پتویش را روی سرش میکشد.نمی داند یخ دستهایش را چه کند؟به آغوشی فکر می کند که گرم باشد و بغلش کند یا لااقل دستهایش را ها کند یا رد سیاه اشک را از روی گونه هایش پاک کند یا با لبه ی آستینی یا با دستمالی کاغذی پاره ای یا...
در آخرین لحظات هم خسته است و از آفتاب دور مانده...همین.
((اینجا خانه سالمندان همین نزدیکی همین دیشب همان اتاق همان گیتار همان طنین همان رزهای خشک شده...حالا مانده اند با سکوتی که بعد از ناله و اشک و زاری های پیاپی که بدرقه تنی بی او بود به گوش میرسد...
سکوت اتاق زیر پای خرخره در پوسیده خورد میشود.
-مادر جان بیا تو. راسی ساکت کو؟
-دست پسرمه
-مادر جون بی زحمت این رزهارو برام بذار تو این گلدونه.اینها رو نوه کوچیکم برام آورده...
کسی نمی دانست که چرا باغبان روزگار به امید شکفتن غنچه های باغچه رزهای خمیده ساقه را چید؟
و من از نوه کوچک آن پیر زن میپرسم که رزهای این گلدان چند روز زنده خواهند ماند؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:42 توسط علی هاشمی | 
اون وقتا همیشه صبحهای خیلی زود وقتی از خواب با صدای زنگ در بیدار میشدم یا رختخوابم خیس بود یا من از بس تو خواب غلت زده بودم که تو رختخوابم نبودم.دایی هر روز صبح میامد تا مامبزرگ رو ببینه و زنگ در خونه هم زنگ ساعتی بود که به رویای بچگونه ی دیگه ای خاتمه میداد. دایی همیشه دو تا کیسه شیر میخرید و برای منم آدامس خروس نشان، اون هم به شرط اینکه من هم کف پاهام تمیز باشه که هیچ وقت هم نبود. مامان و بابا خیلی زودتر از اینکه خورشید بیدارشه سر کار رفته بودن.منم زود پای سفره ای میامدم که هنوز برای من باز مونده بود،بعد صبحونه به سمت حیاط دوییدم این قدر چابک بودم که از روی همه پلهای راهرو رو میپریدم.تو حیاط که اومدم اول اردکم رو از توی لونش بیرون آوردم.لونه ای که بابا و من یه صبح تا ظهر واسه ساختنش زحمت کشیدیم و همش هم به خاطر گربه های پشتبوممون بود که تو تاریکی شب نیان و... تو حیاط که اومدم اول اردکم رو از توی لونش بیرون آوردم و بعد مامبزرگ از تو ایوون براش دونه میریخت البته دونه که نه، ته مونده ی برنج شام دیشب. تو حیاط که اومدم اول اردکم رو از توی لونش بیرون آوردم بعد تو از تو حیاط خونتون داد زدی: -علی علی علییییییییییییییییی -هان؟ مثل هر روز پرسیدی: -میای بازی؟ -آره بعد اومدیم تو بن بست، بن بستی که خونه ما و شما تنها خونهاش بود. من گفتم: -بیا فوتبال بازی کنیم تو مثل همیشه خندیدیو بی اعتنا رفتی تا دوستاتو صدا کنی تا بازم خاله بازی کنیم، تا بازم من تو نقش بابا باشمو تو تو نقش مامان و دوستاتم... من یه موکت از خرپشته آوردم تا رو زمین پهن کنیم و یه زمین تنهایی، تو یه گونی عروسک آوردیو یه آسمون محبت.تو توی قابلمه کوچیکت آب ریختی تا آبگوشت درست کنی، من به بهونه اینکه برم سر کار از بن بست بیرون زدم، تو نگران شدی،من گفتم: -میرم از اصغر آقا نوشمک بخرم من رفتم دنبال بچه ها. همشون هنوز خواب بودن هنوز پی رویایی شیرین. ولی من از رختخوابهای خیس بیدارشون کردم. رفتم از اصغر آقا دوتا توپ خریدم یکیشون ازبس تو آفتاب مونده بود کم باد بود و خریدشم برای لایی توپ نیاز.همش پنجاه تومن میشد از اصغر آقا برای تو و دوستات نوشمک خریدم آخه تو هیچ وقت نمیتونسی جلو دوستات تنها چیزی بخوری.همه پولم ته کشیده بود هنوز قلکی که حاجی بزرگ برام خریده بود خالی بود. بدو بدو اومدم تو بن بست، تو گفتی: -سلام از سر کار برگشتی؟ -آره -امروز دوستام اومدن مهمونی. بعد من صدام رو کلفت کردم: -یعنی چی اینا مگه بیکارن که هر روز میان خونه ما -شام چی خریدی؟ -مگه تو زن نیستی؟ تو باید شام درست کنی بعد تو بغض کردی،منم تا اشکت در نیومده نوشمکهارو که زیر لباسم غایم کرده بودم بهت نشون دادم.با گونه های نیمه خیس خندیدی سمت دوستات رفتیو میگفتی: -بچه ها شام یخمک داریم من گفتم یخمک دوروست نیست باید بگی نوشمک.عصبانی شدی با دوستات از کنار من دور شدین. دیگه از جر و بحث هر روزمون سر این یخمک و نوشمک خسته شده بودی. من حوصلم سر رفته بود میدونستم که حالا دیگه باید بچه ها سر برسن. سکوت عروسکی بن بست دوم کوچه لسانی با سه فریاد شکست،بچه ها مثل مور و ملخ وارد بن بست شدن.یکی با توپ پلاستیکی یکی با پاره آجر یکی با بطری آب و... غافلگیر شده بودی با دوستات جیغ میکشیدیت -از بن بست ما برید بیرون ما زودتر اومدیم اصلا برید دمه خونتون بازی کنید.بعد من گفتم: -باشه پس دوستای تو هم باید برن دمه خونشون بازی کنن. اینبار بغض چشات سوراخ شد گونه هات خیس شده بودن میخواستی بری مامانت رو صدا کنی. نذاشتم،دستات رو محکم گرفته بودم.گفتی: -علی،خیلی بدی -خودت بدی -ببین اگه حسابت رو نرسیدم -برس ببینم،هیچکاری نمیتونی بکونی تازشم دخترا موشن مثل خرگوشن، پسرا شیرن مثل شمشیرن -نخیرم،پسرا بادکنکن دست بزنی میترکن -اگه اینطوریه دخترا پنیرن دست بزنی میمیرن -برو بابا -خودت برو بابا -ولم کن دیوونه،مامان........ اون روز چه چنگهایی که رو صورتم نکشیدیو منم چه موهایی که از سرت نکندم. کوچه خلوت شده بود تو رفتی خونتون و دوستاتم با خودت بردی.ما هم با آجرها اندازه دروازه هارو مشخص کردیم پشت دروازه ما در خونه شما بود و پشت دروازه اونا در خونه ما. -آماده، توپ باید سه بار زمین بخوره. -باشه توپ رو بنداز که ظهر شد من خدا خدا میکردم که نه ما گل بزنیم نه اونا...اگه توپ به در خونه شما میخورد مامانت میامد و وسط بازی ما یه ملحفه رو زمین پهن میکرد و شروع میکرد به سبزی پاک کردن.بر عکس اگه توپ به در خونه ما میخورد اون موقع بود که مامبزرگ اول از تو آیفون بگه که: -برید اینجا بازی نکنید پدر سوخته ها در خونه رو از جا کندین علی بیا بالا به مامانت زنگ میزنما... و اگر هم به بازیمون ادامه میدادیم،مثل اون روز که مامبزرگی با شلنگ آب اومد تو کوچه و شروع کرد به خیس کردن ما بازیمون بهم میخورد. از تو پنجره اتاقت به من که مثل موش آب کشیده لبه حوض تو حیاط نشسته بودم نگاه میکردی،میخندیدی،شکلکهای عجیب و غریبی در میاوردی. اومدم برم تو خونه، مامبزرگ گفت: -با این لباسهای خیس کجا میای؟ -گرسنمه -غذا آماده نیست هنوز،بیا این پول رو بگیر برو از اصغر آقا یه کیسه نمک بگیر تا برگردی غذا حاضر شده -نه، خستم -برو بخر بقیشم واسه خودت -باشه وقتی از بقالی بیرون اومدم از کنار پیاده روهای خسته تا خونه قدم میزدم،صدای اذان مسجدی که هیچ وقت نفهمیدم کجاست! و صدای هق هق بچه ای که نخ بادبادکش از دستش رها شده بود و صدای نفسهای عشقی کهنه که هنوز تو قلبم نفس میکشه. به خونه که رسیدم بوی استمبولی مامبزرگ و اردکی که بابا از تو کوچه برام پیدا کرده بود راز محبت یه خونه بودن رازی که هنوز کسی نمیشناستش. تو فکر رفته بودم از همون بچگی تو فکر این بودم که خیلی تنهام،هنوزم تنهام.تو هم بودی،هنوز هم هستی با اینکه نیستی، میشنیدی اما امروز نمیشنوی، میکشتی اما امروز میخندی، میبردی چیزی رو به اندازه قلکی که حاجی بزرگ برام خریده بود اما امروز میبری چیزی رو به اندازه یه دل که خدا بهم داده بود. خیلی دور بودی نزدیک تر از امروز که نیستی...بی تو هرشب من میموندم و صفحه های سفید یه دفتر نقاشی و خط خطی های بچگونه،بغض کفتر دم سیاه قالی اتاقم و حس دلسردی بارون تو شبای تابستون و بازی رو نردهای ایوون.حالا امشب بی تو من موندم و خطهای سفید یه دفتر و حرفهای عاشقونه و جای خالی کبوتر دم سیاه قالی که یه روز از بی غفلتیم از پنجره اتاق فرار کرد و حس دلگرمی برف تو شبای خزون و بدنی دست و پا شکسته از بازی رو نردههای ایوون. به خونه که رسیدم بوی استمبولی مامبزرگ و اردکی که بابا از تو کوچه برام پیدا کرده بود راز محبت یه خونه بودن رازی که هنوز کسی نمیشناستش.در زدم کسی درو باز نمی کرد از روی دیوار تو رفتم کیسه نمک رو گم کرده بودماردکم تو حیاط نبود.فکر کرم که صبحه ، اومدم که اول اردکم رو از تو لونش بیرون بیارم تا دوباره مامبزرگ از تو ایوون براش دونه بریزه البته دونه که نه ته برنج شام دیشب.اما نه اردکی بود نه کسی به عزیزی مامبزرگ.در راهرو رو باز کردم تو رفتم.چندتا لامپ شکسته،نه مامبزرگ بود نه دایی نه ایوون بود نه قالی من،اما هنوز ته سیگارهای دایی تو جاسیگاری تازه بود خواستم دنبال مامان و بابا بگردم اما مثل اینکه اونا قبل از اینکه خورشید بیدار بشه رفته بودن سرکار.خواستم دنبال خودم بگردم دیدم هنوز یه تشک خیس روی زمینه و من... خواستم برگردم که چشمام به قاب عکسهای شکسته رو دیوار افتاد.داشتم به عکسهای خاموش انسانهایی نگاه میکردم که به اندازه ی یه دیدار سبز بودن که فهمیدم الان کسی باید به اندازه تو منو صدا کنه.اومدم تو حیاط بجز صدای سقوط برگهای پاییزی پیچ صدایی نمیامد.پیش خودم گفم حتما باید از پلهای راهرو میپریدم و اردکم رو از لونش بیرون میاوردم تا تو منو صدا کنی.برگشتم اومدم از روی پلهای راهرو بپرم که زمین خوردم زانوم بدجوری ضرب دیده بود.لنگ لنگون اومدم تو حیاطاردکم تو جاش نبود احساس کردم این رو قبلا هم فهمیده بودم.فریاد زدم صدات کردم اما صدایی نمییومد.اومدم دم در خونتون مثل همیشه زنگ درتون خراب بود با مشت به در کوبیدم.در باز شد یا اینکه باز بود.نمیتونستم تو برم.برگشتم تو حیط از گرما و تب خیس عرق شده بودم از تو پنجره اتاقت به من که مثل موش آب کشیده لبه حوض تو حیاط نشسته بودم نگاه میکردی،میخندیدی،شکلکهای عجیب و غریبی در میاوردی. اومدم برم تو خونه، مامبزرگ گفت: -با این لباسهای خیس کجا میای؟ -گرسنمه -غذا آماده نیست هنوز،بیا این پول رو بگیر برو از اصغر آقا یه کیسه نمک بگیر تا برگردی غذا حاضر شده -نه، خستم -برو بخر بقیشم واسه خودت -مامبزرگ داشتیم، من که دیگه بزرگ شدم -باشه واسه من تو همون علی فسقلییی تو راه بقالی اصغر آقا بودم تو کوچه لسانی انگاری همه خونه ها رو خراب کردن و از نو ساختن راهی نبود تموم راه به تو فکر میکردم، به روزهایی که منو تو بودیمو بن بست و همسایگیو بغض و عشق و نفرت و پاکی و اشک و... سر بن بست سوم... سر بن بست سوم خیلی عجیبه این تویی؟ سر بن بست سوم،حالا منو تو هستیم و شرم قشنگ یه سلام. -سلام -سلام -......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:13 توسط علی هاشمی | 